شروع ترم 2

تعطیلات بین دو ترم رو کلا توی اردوی راهیانِ (بار اولم نبود) دانشجویی گذروندم (کمتر کسی حاضره تعطیلاتشو دور از خانواده باشه :) )
به عنوان اولین اردوی دانشجویی میشه گفت: عالی بود
هیچکدوم از دوستام نبودن، ولی همون ساعته اول چند تا دوست باحال و پایه پیدا کردم و از همون اوله مسیر بساط خنده و بحث در مورده همه چی به راه بود
شوخیا و پرحفیای تو قطارِ اتوبوسی به سمتِ تهران و درد آوردن سرِ سایر مسافرا و تشر رفتنه فرمانده کاروان روی گروه ما :))
دعوا کردن توی قطار بعدی به سمت اهواز سرِ اینکه کی کدوم طبقه بخوابه :))
بحثای بوووووووووووووقِ ادامه دار :دی
دو کوهه...
اردوگاه حمیدیه و هم نشینی با موشا توی خوابگاه و شنیدن صدای غذا خوردنه نصف شبشون و پر خریدار شدنه تختای طبقه بالا :))
مسابقه و مشاعره توی حسینیه و مسخره بازیه فرمانده ها و مسئولان پا به پای ما :دی
اسکندر (عروسک) خریدنمون و همزاد پنداریمون باهاش و انگار که مامانشیم :)) (خیلی دوسش دارم ناااازه  :-*  :)) )
و از همه مهمتر غذاهای عالی :)) واینکه اصنم توش چیزای عجیب غریب از جمله سیبیل و غیره ندیدیم :دی
و....
با همه ی اینا روزای سوم چارم هنوز تو حال و هوای اردو و جاییکه توش بودیم نبودم، خیلی خوش میگذشت ولی کم کم داشتم از رفتنم پشیمون میشدم... شاید عجیب باشه، اما خیلی دلتنگ مامان بابام شدم.. و خونمون...
اما شبه آخره اردو... توی حمیدیه... جمع شدنه همه ی کاروان و برگزاری مراسم حنا بندون ! لبخند ( میگن رسم بوده شب عملیات رزمنده ها واسه خودشون حنا بندون میگرفتن انگار که دامادیشونه. و هم اینکه نشونه ای بوده که اینا ایرانین )
تازه فهمیدم کجام... چی گذشته... همه ی روایتایی که راویا تا اونروز گفته بودن... همش تو سرم میچرخید... نمیدونم چرا ... مطمئنم بقیه هم نمیدونن چرا ... زار میزدیم... زار میزدم... دیگه دلم نمیخواست زود تموم شه و برگردم خونه...
حنا بندونه شب آخریه... لبا خندونه شب آخریه...
دلا حیرونه (؟!) شب آخریه... چشا گریونه شب آخریه...
نمیتونم حس اونموقمو بنویسم :)
راستی، همونروز قرار بود بریم شلمچه و توی مراسم تبادل شهدای جزیره مجنون با جنازه های عراقی (تو تلویزیونم نشون داده) حضور داشته باشیم که یه ربع دیر رسیدیم و شهدارو برده بودن معراج... واسه همین دله بچه ها خیلی پر بود... اما شب توی حنابندون به همه مون یه تیکه از کفنه اون18  تا شهید رو ادن
حنای کف دستمو زود شستم واسه همین ردش نموند :( اما واسه یادگاری از دست یکی از بچه ها عکسیدم :دی

 

فرداش بردنمون معراجِ شهدا... همون شهدایی که از استقبالشون جامونده بودیم...
حسی که اونجا داشتم وصف نشدنیه...

 

بعدشم رفتیم پادگان گلف که میگن قبل انقلاب تفریح گاه انگلیسیا بوده واسه گلف و استخر و کاباره و میخونه و...
اما زمان جنگ محل استقرار فرمانده ها ازجمله حسن باقری بوده. جای باحال و باصفایی بود :دی
بعدشم...
اهواز تموم شد :)
بعد ازاون به عنوان سورپریز بردنمون جمکران و قم :دی اونجا هم خیلی خوب بود
تو اتوبوس قم به سمت تهران نزدیک سقف اینو چسبونده بودن :دی

 

اصن از خلاقیت رانندش کشته شدم :))
قطار برگشت اصلا خوب نبود... مزاحمت زیاد داشتیم و همین کافی بود  که یه عالمه چیزو از دماغمون درآره :دی نمی دونم کدوم بی شعوری نصف شب میزد به در کوپه مون و فرار می کرد :| تا صُب می لرزیدیم از ترس!!!
.... بعدشم دیدار بامامان بابا بعدِ 8 روز  8-^ بر خلاف تصورم گریه نکردم :)

امیدوارم این سفر اون تاثیری که باید رو روم گذاشته باشه... و اینکه زود گذر نباشه...

++++

تصمیم گرفتم ترم 2 دیگه مث ترم 1 نباشه لبخند نمیخوام تا تهش این فکر تو سرم باشه که صندلی یکی دیگه رو تو دانشگاه اشغال کردم...

خدایا.. کمکم کن... مث همیشه... دستمو بگیر...

/ 0 نظر / 35 بازدید