• ~ ♥ ✿ ❤مســافــرِ ღ از کویـــر برگشته ❤ ✿ ♥ ~ •

دلم چه کودکانه بهانه ی تو را میگیرد ، اما تو بزرگانه به دل نگیر! فقط بگو : کودک است نمی فهمد...

شروع ترم 2

تعطیلات بین دو ترم رو کلا توی اردوی راهیانِ (بار اولم نبود) دانشجویی گذروندم (کمتر کسی حاضره تعطیلاتشو دور از خانواده باشه :) )
به عنوان اولین اردوی دانشجویی میشه گفت: عالی بود
هیچکدوم از دوستام نبودن، ولی همون ساعته اول چند تا دوست باحال و پایه پیدا کردم و از همون اوله مسیر بساط خنده و بحث در مورده همه چی به راه بود
شوخیا و پرحفیای تو قطارِ اتوبوسی به سمتِ تهران و درد آوردن سرِ سایر مسافرا و تشر رفتنه فرمانده کاروان روی گروه ما :))
دعوا کردن توی قطار بعدی به سمت اهواز سرِ اینکه کی کدوم طبقه بخوابه :))
بحثای بوووووووووووووقِ ادامه دار :دی
دو کوهه...
اردوگاه حمیدیه و هم نشینی با موشا توی خوابگاه و شنیدن صدای غذا خوردنه نصف شبشون و پر خریدار شدنه تختای طبقه بالا :))
مسابقه و مشاعره توی حسینیه و مسخره بازیه فرمانده ها و مسئولان پا به پای ما :دی
اسکندر (عروسک) خریدنمون و همزاد پنداریمون باهاش و انگار که مامانشیم :)) (خیلی دوسش دارم ناااازه  :-*  :)) )
و از همه مهمتر غذاهای عالی :)) واینکه اصنم توش چیزای عجیب غریب از جمله سیبیل و غیره ندیدیم :دی
و....
با همه ی اینا روزای سوم چارم هنوز تو حال و هوای اردو و جاییکه توش بودیم نبودم، خیلی خوش میگذشت ولی کم کم داشتم از رفتنم پشیمون میشدم... شاید عجیب باشه، اما خیلی دلتنگ مامان بابام شدم.. و خونمون...
اما شبه آخره اردو... توی حمیدیه... جمع شدنه همه ی کاروان و برگزاری مراسم حنا بندون ! لبخند ( میگن رسم بوده شب عملیات رزمنده ها واسه خودشون حنا بندون میگرفتن انگار که دامادیشونه. و هم اینکه نشونه ای بوده که اینا ایرانین )
تازه فهمیدم کجام... چی گذشته... همه ی روایتایی که راویا تا اونروز گفته بودن... همش تو سرم میچرخید... نمیدونم چرا ... مطمئنم بقیه هم نمیدونن چرا ... زار میزدیم... زار میزدم... دیگه دلم نمیخواست زود تموم شه و برگردم خونه...
حنا بندونه شب آخریه... لبا خندونه شب آخریه...
دلا حیرونه (؟!) شب آخریه... چشا گریونه شب آخریه...
نمیتونم حس اونموقمو بنویسم :)
راستی، همونروز قرار بود بریم شلمچه و توی مراسم تبادل شهدای جزیره مجنون با جنازه های عراقی (تو تلویزیونم نشون داده) حضور داشته باشیم که یه ربع دیر رسیدیم و شهدارو برده بودن معراج... واسه همین دله بچه ها خیلی پر بود... اما شب توی حنابندون به همه مون یه تیکه از کفنه اون18  تا شهید رو ادن
حنای کف دستمو زود شستم واسه همین ردش نموند :( اما واسه یادگاری از دست یکی از بچه ها عکسیدم :دی

 

فرداش بردنمون معراجِ شهدا... همون شهدایی که از استقبالشون جامونده بودیم...
حسی که اونجا داشتم وصف نشدنیه...

 

بعدشم رفتیم پادگان گلف که میگن قبل انقلاب تفریح گاه انگلیسیا بوده واسه گلف و استخر و کاباره و میخونه و...
اما زمان جنگ محل استقرار فرمانده ها ازجمله حسن باقری بوده. جای باحال و باصفایی بود :دی
بعدشم...
اهواز تموم شد :)
بعد ازاون به عنوان سورپریز بردنمون جمکران و قم :دی اونجا هم خیلی خوب بود
تو اتوبوس قم به سمت تهران نزدیک سقف اینو چسبونده بودن :دی

 

اصن از خلاقیت رانندش کشته شدم :))
قطار برگشت اصلا خوب نبود... مزاحمت زیاد داشتیم و همین کافی بود  که یه عالمه چیزو از دماغمون درآره :دی نمی دونم کدوم بی شعوری نصف شب میزد به در کوپه مون و فرار می کرد :| تا صُب می لرزیدیم از ترس!!!
.... بعدشم دیدار بامامان بابا بعدِ 8 روز  8-^ بر خلاف تصورم گریه نکردم :)

امیدوارم این سفر اون تاثیری که باید رو روم گذاشته باشه... و اینکه زود گذر نباشه...

++++

تصمیم گرفتم ترم 2 دیگه مث ترم 1 نباشه لبخند نمیخوام تا تهش این فکر تو سرم باشه که صندلی یکی دیگه رو تو دانشگاه اشغال کردم...

خدایا.. کمکم کن... مث همیشه... دستمو بگیر...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


 

واااااااااااااااااای چقد دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود بغل

چه نوستالژییی بهم دست داد نیشخند

شاید علاف به نظر برسم ولی نشستم تک تک پستامو با نظراتش خوندم و کلی مشعوف شدم و خندیدم خنده

اسم وبلاگ رو هم تغییر دادم از مسافر کویر به----> مسافر از کویر برگشته نیشخند

آخه چند ماهه برگشتیم ولایت . پیش آقام امام رضا قلب

اما دیگه دلم نیومد به هیچیش دست بزنم بغل

واااااای چقد وقتی اینجا رو ساختم کوچولو بودم نیشخند الانم کوچولوعم ولی نه به اندازه اون موقه .خیر سرم دانشجو شدم خنده

الانم موقه امتحانای پایان ترمه یهو هوس اینجا زد به سرم مژه

نمی دونم از چی بنویسم... ولی دلم میخواد حرف بزنم لبخند

اما یکم غریبیم میشه با اینجا... نمی دونم.... احساس میکنم وجه مشترکی دیگه با اینجا ندارم... فقط اگه یه خورده برگردیم عقب تهش به هم میرسیم....

.

.

.

.

نطقم کور شد یهو. بعدا میام می نویسم

فعلا برم ببینم از دوستای قدیمیم چه خبر؟

تا بعدچشمک

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


مغمــــوم

خدایا، عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم

و از خود سخن می گویم

و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند

و در مقابل تو بایستد

و خود را طرف مقابل به حساب آورد!

خدایا، آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود.

خدایا، دل شکسته ام،

زجر کشیده ام،

ظلم زده ام،

از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم،

در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام،

تنها ترا می شناسم ،

تنها به سوی تو می آیم،

تنها با تو راز و نیاز می کنم...

"شهید چمران"

سالروز پر کشیدنش است. یادش گرامی

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


Time Over!!

تمام شد!!

تلخ است می دانم,

هرچه بود یا نبود, دیگر تمام شد...

می خواهم زنده گی را، زندگی کنم, می خواهم دلشوره را منجمد کنم, می خواهم برای دستهای گیج من, مفهوم سایه ها, همچنان خنک باشد, خراش تنهایی در چهره ام مرا میازارد,

ای وصل های تشنه مرا امان دهید,

ای ضمیر های التهام یافته,

ای ترس های ایمن شده, چگونه رسته اید, از دام های دل تنگی؟

در التهاب تنهایی, چگونه زنده مانده اید؟

.

حرف های پوچ مرا به هیچ انگارید, بسان کودکی یک روزه میمانم که به دنیای دیگری پا نهاده ام, که هیچ از آن نمی دانم.
.
از زندگانیم گله دارد جوانیم, شرمنده جوانی از این زندگانیم.

+ نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


عید مبارک!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


سلام دوباره

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


روز خاص جامعه سمپاد!

امروز یه روز خاصه. هم واسه من هم واسه جامعه سمپاد

چونکه...

برین ادامه مطلب تا بدونید چه روزیه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


شکایت...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


دهمین کشتی نجات

+ نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


تصمیم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


نظر سنجی

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


خدانگهدار...

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


بوی پاییز...

+ نوشته شده در جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


واقعا چرا؟؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


شما آدم نرمالی هستید؟!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()


لبخند برادر ژکوند!

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط صاعقه نظرات ()


آمدم!

سلام نیشخند

منم اومدم به دنیای وب

البته خیلی وقته که هی میام، هی میرم

هی میام ، هی میرم....

هی میام ، هی میرم......

هی میام ، هی میرم...

بسه دیگه بابا! چه خبره؟ نفس کم آوردم (این اتفاق در حین این آمد و رفت ها افتادنیشخند)

گفتم ایندفه بیام که دیگه نرم نیشخند

دیدم زشته همه ی دوستام دارن میان/اومدن ، بده تهناشون بذارم

خلاصه اینکه منم خوش اومدم

به افتخارم بزن کف قشنگه رو تشویق

نیشخند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط صاعقه نظرات ()